تبليغاتX
یادخدا و ظهور امام
خدايا داره درد مي كشه ميبيني ؟ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 21:42
خدايا اون پيرزنه كه از دست و پا افتاده كنار خيابون نشسته داره ليف ميفروشه - داره درد ميكشه ميبيني ؟

خدايا اون مستاجره كه اجاره اش سراومده نداشته به اجاره اش اضافه كنه حالا كنار خيابون نشسته اثاثيه شم كنارشه داره درد ميكشه ميبيني؟

خدايا اون بچه ايكه سرطان داره نفساي آخرشه داره درد ميكشه ميبيني؟

خدايا اون جانبازه كه شيميايي شده داره درد ميكشه ميبيني؟

خدايا اون جوونه كه بيكاره دنبال كار ميگرده داره درد ميكشه ميبيني؟

خدايا اون بيماره كه پول دوا درمون نداره داره درد ميكشه ميبيني؟

خدايا اون زنه كه شوهرش مرده مونده حالا چطوري بايد خرج بچه هاشو در بياره داره درد ميكشه ميبيني؟

خدايا اون دختر تن فروش كه مونده چطوري خودشو ازين وضع نجات بده داره درد ميكشه ميبيني؟

خدايا اون مظلومه كه ظالما حقش رو خوردن داره درد ميكشه ميبيني؟

خدايا اون عاقله كه بين جاهلا گرفتار شده داره درد ميكشه ميبيني؟

خدايا اون عاشقه كه از عشقش دور افتاده داره درد ميكشه ميبيني؟

خدايا اون آدم پاك و بيگناهي كه خوبي همه آدما رو ميخواد با ديدن بديهاييكه آدما به هم ميكنن داره درد ميكشه ميبيني؟

خدايا ازت ميخوام منو همدرد همه دردمنداي عالم قرار بدي - دوست دارم برم بشينم كنارشون و باهاشون همدرد بشم

چرا كه

مرد را دردي اگر باشد خوش است

درد بي دردي علاجش آتشست

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک ثابت |
شاهزاده هایی هستیم رها شده در کویر دنیا جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 14:13
پادشاهی که یک پسر نازپرورده در دربار داشت دید اگر تا آخر کار این شاهزاده در این ناز و نعمت بماند لیاقت جانشینی او را نخواهد یافت و روزی که به قدرت برسد مردم را در زحمت می گذارد و به آنها زورگویی می کند. این بود که به مامورانش دستور داد به بهانه گشت و تماشا او را به کویر خشک و دور افتاده ای در کنار ده ویرانه ای برده و رها کنند و باز گردند.آنها هم همین کار را کردند. شاهزاده که با آن لباسهای اشرافی تنها در کویر مانده بود قدم می زد و با خود حرف می زد و مردم آبادی های اطراف را که رد می شدند به جای خدمه کاخ می گرفت و به آنها امر و نهی می کرد که تخت مرا فلان جا بزنید و صبحانه مرا بیاورید و ......مردم اول گفتند او دیوانه است. اما دو سه نفر افراد عاقل و فهمیده آبادی که او را دیدند فهمیدند که این لباسهای اشرافی و این خواسته ها تناسبی با کویر ندارد و این پسر باید شاهزاده باشد و از جایی آمده باشد که این چیزها در آنجا برایش فراهم بوده است .این سلیقه انسان است که هر چه می خواهد بخرد ، هر چند هم كه جنسي را كه فروشنده به او عرضه مي كند خوب و بادوام باشد مي پرسد بهتر و با دوامترش را نداريد و ازدواج كه مي خواهد بكند به دنبال زني ميگردد كه زيباتر و با كمالتر از او در دنيا نباشد و اين روحيه انسان كه اگر مثلا براي كاري به اداره اي برود و كمي او را معطل كنند اعتراض مي كند  كه چرا من را معطل كرديد اينها همه حكايت ميكند كه او شاهزاده ايست كه سلطان او را براي رشد دادن به اين كوير فرستاده است.اگر به خواسته هاي انسان از قبيل عمر جاويدان و غناي بي پايان و قدرت بي نهايت و ...... دقت كنيم معلوم مي شود كه او مال اين كوير دنيا نيست چون اين قبيل چيزها در دنيا نمي تواند وجود داشته باشد كه روزي آنها را در اين عالم ديده  و حالا هوس كرده باشد. آيا تا به حال فكر كرده ايد كه اين اشتها و اين روحيه از كجا آمده و در درون ما مخفي شده است؟!

منبع :سخناني از حاج اسماعيل دولابي برگرفته شده از كتاب مصباح الهدي نوشته مهدي طيب

خرم آن روز کز این منزل ویران برومگر چه دانم که به جایی نبرد راه غریبدلم از وحشت زندان سکندر بگرفتچون صبا با تن بیمار و دل بی​طاقتدر ره او چو قلم گر به سرم باید رفتنذر کردم گر از این غم به درآیم روزیبه هواداری او ذره صفت رقص کنانتازیان را غم احوال گران باران نیستور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون راحت جان طلبم و از پی جانان بروممن به بوی سر آن زلف پریشان برومرخت بربندم و تا ملک سلیمان برومبه هواداری آن سرو خرامان برومبا دل زخم کش و دیده گریان برومتا در میکده شادان و غزل خوان برومتا لب چشمه خورشید درخشان برومپارسایان مددی تا خوش و آسان برومهمره کوکبه آصف دوران بروم

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک ثابت |