تبليغاتX
یادخدا و ظهور امام
شاد کردن دیگران جمعه بیست و سوم آذر 1386 9:54
دو مرد به شدت بیمار در یک اتاق بیمارستانی بستری بودند.یکی از آنها اجازه داشت بعدازظهرها برای یک ساعت بایستد تا وضع ریه هایش بهتر شود.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.مرد دیگر مجبور بود همیشه به پشت خوابیده باشد.آنها ساعتها در مورد همسرانشان-خانواده شان-کارشان-خانه هایشان و حضورشان در ارتش و تعطیلاتشان با هم صحبت می کردند.

هر روز بعدازظهر وقتی مردیکه اجازه ایستادن داشت به کنار پنجره می رفت آنچه را بیرون از پنجره میدید برای مرد دیگر تعریف میکرد.

زندگی مرد دیگر با شنیدن آنچه در بیرون از پنجره میگذرد رنگ و بویی دیگر و حیاتی دوباره پیدا میکرد.

بیرون پنجره یک پارک بود با یک دریاچه زیبا.قوها و مرغابیها در حال بازیگوشی بودند و بچه ها در حال راندن قایقهای اسباب بازیشان در دریاچه .عاشقان جوان بازو در بازو در حال قدم زدن بین گلهایی به رنگهای زیبای رنگین کمان بودند.درختهای قدیمی جلوه زیبایی به صحنه داده بودند و خط زیبای آسمان در دوردستهای شهر دیده میشد.در حالیکه مردیکه کنار پنجره بود این صحنه ها را توصیف میکرد مرد دیگر چشمانش را میبست و آنها را برای خود مجسم مینمود.

یک بعدازظهر گرم مرد کنار پنجره عبور یک دسته رژه را توصیف میکرد.با اینکه مرد دیگر نمی توانست صدایی از رژه بشنود ولی با توضیحات دقیق مرد کنار پنجره آن را به راحتی در ذهن خود میدید.

روزها و هفته ها گذشت.یک روز صیح وقتی پرستار برای سر زدن به بیماران آمده بود با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد.او در آرامش و هنگامیکه در خواب بود درگذشته بود.

مرد دیگر که حالش کمی بهتر شده بود از پرستار اجازه خواست تا کنار پنجره برود و پرستار به او اجازه داد .او با تحمل کمی درد خودش را کنار پنجره رساند تا خودش شاهد صحنه های زیبای بیرون پنجره باشد.

بیرون پنجره فقط یک دیوار خالی وجود داشت.مرد از پرستار پرسید چه چیزی باعث شده بود هم اتاقی من این صحنه های زیبا را برای من توصیف کند؟پرستار گفت او نابینا بود و حتی نمی توانست همان دیوار خالی را هم ببیند و حتما اینکار را برای تشویق و امید دادن به تو انجام داده است.

صرف نظر از حال و وضعیتی که داریم شادی بسیار زیادی در شاد کردن دیگران وجود دارد.غم تقسیم شده نیمی از غم است ولی شادی با تقسیم شدن دو برابر میشود.اگر میخواهی احساس ثروت کنی داشته هایت را که با پول نمی توان آنها را خرید بشمار.

بعضی وقتها برای روبرو شدن با آینده باید گذشته را رها کنی.

منبع: http://www.shabbir.com/jokes/inspiring/insphappiness.html

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک ثابت |
داستانی سوزناک از زندگی سه شنبه سیزدهم آذر 1386 8:20
یک مرد جوان در حال تمام کردن درسش در دانشگاه بود.چند ماهی بود که یک ماشین اسپورت زیبا را در یک نمایشگاه ماشین دیده بود و چون میدانست پدرش از عهده خریدن ماشین برمی آید به او گفته بود این ماشین تمام چیزیست که از شما میخواهم.

همینطور که روز اتمام درسش نزدیکتر میشد منتظر دیدن نشانه هایی از پدرش مبنی بر خریدن ماشین بود.بالاخره در صبح روز تمام شدن درس پسر پدرش او را دید و به او گفت که چقدر از داشتن چنین پسری افتخار می کند و او را دوست دارد و به پسرش یک جعبه کادو پیچ شده زیبا داد.

پسر در حالیکه کنجکاو ولی ناامید بود جعبه را باز کرد و یک انجیل زیبا در آن دید.در حالیکه به شدت عصبانی بود صدایش را بر روی پدرش بلند کرد و گفت با همه پولی که داشتی فقط این انجیل را برای من خریدی؟بعد به سرعت خانه را ترک کرد و انجیل را در خانه جا گذاشت.

سالهای زیادی گذشت و مرد جوان در تجارت بسیار موفق شد.او یک خانه زیبا و یک خانواده بسیار خوب داشت.می دانست که پدرش خیلی پیر شده است و با خود فکر میکرد شاید لازم باشد به دیدنش برود.قبل از اینکه بتواند برای این بازدید برنامه ای بریزد تلگرافی دریافت کرد که می گفت پدرش فوت کرده و تمام داراییش را برای پسر باقی گذاشته است.او باید هرچه سریعتر برای رسیدگی به امور به خانه پدرش می رفت.وقتی به خانه وارد شد غم و تاسفی ناگهانی قلبش را پر کرد.

او شروع به جستجوی مدارک مهم پدرش کرد و آن انجیل را تر و تازه درست مثل وقتیکه پدرش به او هدیه داده بود پیدا کرد.در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و شروع به ورق زدن نمود.در همین حال یک کلید که داخل پاکتی در پشت انجیل بود بیرون افتاد.بر روی کلید برچسبی بود که اسم نمایشگاهی که آن ماشین اسپورت را برای فروش گذاشته بود دیده میشد و بر روی آن نوشته شده بود:" تمام مبلغ پرداخت شده است.

چند بار ما نعمتها و هدایای خداوند به خودمان را از دست داده ایم فقط به خاطر اینکه آنطوریکه میخواستیم بسته بندی نشده بوده است؟!

منبع:http://www.indianchild.com/inspiring_stories.htm

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک ثابت |
بیان حقیقت توبه از زبان حضرت عیسی در انجیل برنابا چهارشنبه هفتم آذر 1386 0:33
فصل صد و يكم
(1)پس يسوع فرمود: ((همانا توبه،عكسِ زندگانيِ پست است؛زيرا واجب است مُنقَلب شود هر حواسي به عكس آنچه كرده است،در حالتي كه مرتكب گناه مىشد.(2)پس واجب است افغان در عوض خوشي.(3)گريه در عوض خنده.(4)روزه در عوض طغيان.(5)بيداري شب در عوض خواب.(6)عمل در عوض بيكاري.(7)عفّت در عوض شهوت.(8)بايد كه افسانه گوئي به نماز و حرص شديد به دادن صدقه برگردد.))(9)آن وقت نگارنده گفت:ليكن اگر بپرسند كه چگونه واجب است كه توبه كنيم و چگونه واجب است كه گريه كنيم و چگونه واجب است كه روزه بگيريم و چگونه واجب است كه نشاط كنيم و چگونه واجب است كه با عفت بمانيم و چگونه واجب است كه نماز كنيم و صدقه بدهيم،چه جواب داده شوند؟(10)چگونه به عقوبت بدنيه خوب قيام كنند در صورتي كه ندانندكه چگونه توبه كنند؟(11)يسوع در جواب فرمود: ((خوب سؤال كردي اي برنابا! مىخواهم جواب گويم به تمام آنها بتفصيل؛اِن شاءَ الله.(12) اما امروز بدرستي كه من با تو در توبه بر وجه عموم صحبت مىدارم و آنچه به يكي مىگويم به همه مىگويم.(13)پس بدان كه توبه شايسته آن است كه پيش از همه چيز آن را محض محبت خداي به جا بياوري والّا بيهوده خواهد بود.(14)همانا من با شما بتمثيل صحبت مىكنم.(15)هربنائي كه اساس آن زايل شود خرابه مىافتد؛آيا اين درست است؟))(16)شاگردان در جواب گفتند همانا درست است.(17)يسوع در اين وقت فرمود: ((اساس خلاص ما همانا خداوندي است كه به غير او خلاصي نيست.(18)پس چون انسان گناه كرد،اساس خلاص خود را زيان نمود.(19)از اين رو واجب است ابتدا به اساس بپردازد.(20)به من بگوئيد،هرگاه شما از بندگانتان آزرده شديد و دانستيد كه ايشان غمگين نشده اند ازاينكه شما را به خشم آورده اند؛بلكه بواسطه ي اينكه از مُزد خود كاسته اند غمگين هستند،آيا از ايشان مىگذريد؟(21)نه البته.(22)بدرستي كه همانا خداي با آنانكه توبه مىكنند براي اينكه بهشت را از دست داده اند چنين مىكند.(23)همانا شيطان كه دشمن هر صلاح است،سخت پشيمان است؛اما بواسطه ي اينكه بهشت را زيان و دوزخ را سود نموده. (24)مع ذلك هرگز نيابد رحمت را.(25)پس آيا مىدانيد براي چه؟ (26) براي اينكه محبت خداي را ندارد؛بلكه آفريدگار خود را دشمن مىدارد.
فصل صد و دوم
(1)راستي به شما مىگويم كه هر حيواني سرشته شده بر حزن است بجهت نيافتن آنچه از خواهش هايش خواهد.(2)از اين رو واجب است بر خطاكاري كه براستي پشيمان است،اينكه رغبت تمام داشته باشد در اينكه از خود قصاص كند براي جبران آنچه كه به جا آورده در حالتي كه نافرماني نموده پروردگار خود را.(3)بگونه اي كه وقتي نماز مىخواند جرأت نكند كه اميد بهشت كند از خداي،يا اينكه بخواهد او را از دوزخ آزاد كند.(4)بلكه مضطرب الفكر به سجده برود براي خداي و در نماز خود بگويد؛يارب!نظركن به حال گناهكاري كه تو را بدون هيچ سببي به خشم آورده، در وقتي كه واجب بود بر او كه تو را خدمت كند.(5)از اين رو از تو مىخواهد كه به دست خود او را قصاص كني به آنچه كرده است،نه به دست دشمنت شيطان.(6)تا اينكه فجّار،مخلوقات تو را شماتت نكنند.(7)ادب كن و قصاص بفرما چنانكه مىخواهي اي پروردگار!زيرا تو مرا عذاب نمىكني چنانكه اين گنهكار مستحق است.(8)پس چون گنهكار به اين شيوه روان شود، مىيابد كه رحمت خداي زيادتي كند بر نسبت عدلي كه آن را طالب است.(9)حقاً كه خنده ي گنهكار سخت بي حرمتي است،تا جائي كه بر اين جهان صدق مىكند آنچه كه پدر ما داوود فرموده كه؛اين جهان وادي اشك هاست.(10)پادشاهي بود كه يكي از بندگان خود را فرزند خوانده ي خويش گرفت و او را بر همه ي دارائي خود متصرّف قرار داده بود.(11)اتفاقاً بواسطه ي مكار خبيثي اين بد بخت به غضب پادشاه گرفتارشد.(12)پس به او بدبختي بزرگي رخ داد، نه تنها به دارائيش؛ بلكه ذليل گشته و باز گرفته شد از او آنچه هر روز از دسترنج خود سود مىبرد.(13)آيا گمان مىكنيد كه مثل اين مرد هيچ گاه بخندد؟))(14)پس شاگردان در جواب گفتند:نه البته،زيرا هرگاه پادشاه از خنده ي او آگاه مىشد هرآينه فرمان به كشتن او مىداد چون مىديد كه او بر خشم مىخندد.(15)ليكن ارجح آن است كه شب و روز بگريد.(16) آنگاه يسوع گريه كنان فرمود: ((واي برجهان؛زيرا زود باشد كه بر او عذاب ابدي نازل شود. (17)چه بدبختي اي جنس بشري!(18)زيرا تو را خداي به فرزندي برگزيد و بهشت را به تو بخشيد.(19)لكن تو اي بدبخت!افتادي زير غضب خداي به عمل شيطان و از بهشت رانده شدي و حكم شد به تو بر ماندن در جهان ناپاك،جائي كه هرچيزي را به زحمت بدست مىآوري و هركار نيكوي تو برباد مىشود به ارتكاب گناهان پشت سرِهم.(20)همانا كه جهان مىخندد و آنچه از آن بدتر است،اين است كه آن كس كه گناهكارتر است بيشتر از بقيه مىخندد.(21) پس زود باشد بشود آنچه گفتيد،كه خداي حكم مىفرمايد بر مرگ ابدي خطاكاري كه مىخندد بر گناهانش و بر آن نمىگريد.
فصل صدو سوم
(1)همانا گريه ي خطاكار واجب است كه باشد مثل گريه پدري بر پسرس كه مُشرف به موت باشد.(2)چه بزرگ است ديوانگي انساني كه گريه مىكند بر تني كه از او نَفْس جدا شده،و بر نَفْسي كه از او رحمت خداي بسبب گناه جدا شده نمىگريد.(3)به من بگوئيدكه هرگاه ناخدائي كه تند باد كشتي او را شكسته و او بتواند با گريه ي تمام آنچه را كه زيان كرده باز آرد چه مىكند؟(4)يقيناً او گريه مىكند بسختي.(5)لكن به شما براستي مىگويم كه انسان خطا مىكند در گريه بر هر چيز،مگر بر گناه خود فقط.(6)زيرا هر رنجي كه به انسان مىرسد –و همانا از خداي به او مىرسد –براي خلاصي اوست و واجب است بر او تا خوشحال شود بسبب آن.(7)لكن گناه همانا كه از شيطان براي لعنت انسان مىآيد و انسان بر آن محزون نمىشود.(8)حقاً كه شما مىتوانيد اينجا درك كنيد كه انسان طلب مىنمايد زيان را نه سود را.))(9)برتولما گفت:اي بزرگوار! چه بايد بكند آن كس كه نمىتواند گريه كند،چونكه دل او با گريه بيگانه است.(10)يسوع در جواب فرمود: ((نه هر كه اشك مىريزد گريه كننده است،اي برتولما!(11)سوگند به هستي خداي قومىهستند كه از ديدگان ايشان هيچ گاه اشكي سرازير نشده و خود بيشتر از هزاركس از آنانكه اشك مىريزند گريسته اند.(12)همانا گريستن گنهكار همان سوختن خواهش جهاني اوست به آتش تأسّف.(13)آنگونه كه نور آفتاب پاك مىكند از تعفن آنچه را در بالا نهاده شده، همچنين اين سوزش پاك مىكند نفس را از گناه.(14)پس هرگاه خداوند بخشيده بود به توبه كننده ي صادق اشك هائي به اندازه ي آنچه در دريا آب است،هرآينه آرزو مىكرد بيشتر از آن را.(15)اين آرزو فاني مىسازد قطره ي كوچكي را كه دوست مىدارد آن را بريزد،چنانكه تون افروخته فاني مىسازد قطره ي آب را.(16)اما آنانكه بآساني گريه را سرازير مىسازند،مانند اسبي هستند كه هرقدر بار آنها سبك تر باشد همان قدر زياد تر مىشود سرعت دويدنش.
فصل صد و چهارم
(1)همانا گروهي هستند كه ميان خواهش داخلي و اشك هاي خارجي جمع مىكنند.(2)لكن آنكه بر اين روش است مثل ارميا مىباشد.(3)پس در گريه،خداي وزن مىكند اندوه را بيشتر از آنچه وزن كند اشك ها را.))(4)آنگاه يوحنا عرض كرد:اي معلم!چگونه زيان مىرسد به انسان در گريستن بر غير گناه.(5)يسوع در جواب فرمود: ((هرگاه هيرودس به تو ردائي بدهد كه آن را براي او نگاه داري و او آن را بعداً از تو بگيرد،آيا تو را باعثي بر گريه خواهد بود؟)) (6)يوحنا گفت:نه(7)پس يسوع فرمود: ((در اين صورت باعث انسان بر گريه كمتر از اين خواهد بود،هرگاه چيزي را زيان كند يا آن چيزي را كه مىخواهد از دستش برود؛زيرا هر چيزي از دست خداي مىآيد.(8)در اين صورت مگر خداي را قدرت نيست بر تصرف نمودن به چيز هاي خود به حسب اراده ي خودش،اي كُند هوش!(9)اما تو كه هيچ چيز از خود نداري بجز گناه،تنها واجب است كه بر آن گريه كني نه بر چيز ديگري.))(10)متي گفت:اي معلم!همانا تو پيش روي تمام يهوديه اعتراف كردي كه خداي را شباهتي به انسان نيست و اكنون فرمودي كه به انسان مىرسد همه چيز از دست خداي.(11)پس هرگاه كه خداي را دو دست باشد،در اين صورت او را شباهتي بيشتر خواهد بود با انسان.(12)يسوع در جواب فرمود: ((همانا اي متي!تو در گمراهي آشكاري هستي.هرآينه بسياري گمراه شدند؛چون معني سخن را نفهميدند.(13)زيرا واجب است بر انسان كه ظاهر سخن را ملاحظه نكند؛بلكه معني آن را ملاحظه كند؛زيرا كلام بشري به مثابه ي ترجُماني است ميان ما و ميان خداي.(14)مگر نمىداني كه چون خداي خواست با پدران ما سخن گويد در كوه سينا،پدران ما فرياد بر آوردند:اي موسي!تو با ما سخن بگو و خداي با ما سخن نگويد تا نميريم.چه فرمود خداي بر زبان اشعياي پيغمبر؟مگر اين نيست كه فرمود:همانطور كه آسمان ها از زمين دور شده اند همچنين راه هاي خداي از راه هاي مردم و افكار خداي از افكار مردم دور است.

منبع:http://bernaba.blogspot.com

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک ثابت |